بهشت جهنمی_ قسمت چهل و پنجم

(مریم)
- اصلاً صرف و نحو درست و حسابی نداره! وقتی هم ازش پرسیدن چرا تو نوشته هات قواعد ابتدایی رو حتی رعایت نمی کنی جواب داده بود که صرف و نحو رو من ابداع می کنم و این صرف و نحو موجود اشتباهه و من کارم درسته! یا احکام عجیب و غریبی که از خودش درآورده، مثلا این که اگه زنی از همسرش بچه دار نشه می تونه از یه مرد دیگه بچه دار بشه و احکام چندش آور دیگه ای که باب آورد... یا این که میگه همه کتابا غیر از کتاب باب باید سوزونده بشه یا همه اماکن مذهبی حتی مسجدالحرام باید تخریب بشه و فقط ساختمان و آرامگاه خودش سالم بمونه! البته اینا هیچکدوم عملی نشد و قرارم نبود عملی بشه.
الهام سینی خالی شربت را زمین میگذارد و میگوید: "بچه ها از فرقه ای که توی دامن صهیونیسم بزرگ بشه بیشتر از این انتظار نمیره! میدونید هرسال بیت العدل چقدر از بهاییا پول میگیره و چقدر پول سرازیر میشه توی اسراییل؟ یا سفر بهاییا به مقبره بهاء چقدر برای رژیم صهیونیستی منفعت مالی داره؟ حالا کارای سیاسی پشت پرده شون و فعالیت نحسشون جای خود دارد."
زینب می پرسد: "مگه فعالیت سیاسی هم دارن؟"
فاطمه با اندوه سر تکان میدهد: "چه جورم! توی بهاییت ظاهرا دخالت در سیاست حرامه ولی در اصل، بهاییا از همون اول فعالیتای سیاسی به نفع استعمار داشتن. هم طرف روسیه بودن هم انگلیس. توی دوران پهلوی هم خیلی از وزرا بهایی بودن! بعد انقلابم بجای دفاع از کشورشون، دست روی دست گذاشتن و میگفتن این مسلمونا هرچی بمیرن کمه! چقدر آدم میتونه پست باشه؟ الانم غیر از فعالیتای ضدامنیتی، دارن شدیدا کار فرهنگی میکنن روی جوونامون و یه تشکیلات سازمان یافته و منظم دارن و یه لحظه رو هم از دست ندادن برای نفوذ و آتیش سوزوندن...

ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
چقدر ,سیاسی ,بهاییا

بهشت جهنمی_ چهل و دوم

(مصطفی)
دومین باری ست که می بینمش. بین جمعیت... نه! کنار دکل پرچم ایران ایستاده و میخندد، به شیرینی تمام قندها و شکلات های دنیا. عجیب است که در این سرمای دی ماه، فقط یک لایه پیراهن پوشیده؛ اما صورتش گل نینداخته و پیداست سردش نیست. مردم از کنارش رد میشوند و نمی بینندش انگار. خنده اش، لبهای من را هم باز میکند. پس سیدحسین اشتباه میگفت... عباس از من هم سالم تر است...!
پریروز هم در قطعه شهدای گمنام دیدمش. میخندید و از کنار لبهایش حبه حبه قند میریخت. من دنبالش می گشتم، او آمد. رفیق بامعرفتی ست! فهمیدم جای درستی دنبالش گشته ام، قطعه شهدای گمنام. دمش گرم که نگذاشت آرزو به دل دیدن دوباره اش بمانم. رفیق، ناگفته حرف های رفیق را می فهمد. فهمید خرابم، آمد دیدنم. یکی نیست به این مومن بگوید مگر مصطفای خراب هم دیدن دارد؟ برو خدمت مولا، عشق و حالت را بکن!
الهام از رفتار دیروزم دلخور که نه اما خیلی ناراحت و نگران بود، قرار شد با خانم های مسجد بیاید. حق هم دارد نگران باشد... نمیداند ماجرای عباس را. کاش میشد همه بدانند... اما عباس اهل راز بود، همه چیزش راز بود؛ از جمله جنگیدنش. نمیدانم غصه بخورم بخاطر مظلومیتش در زمین، یا غبطه بخورم به شهرتش در آسمان.
الهام ناراحت شده و حق هم دارد. نمیداند داغدار شده ام. باید از دلش دربیاورم. شاید هم به الهام گفتم... آخر او قواعد عالم را برهم زده! او از آن زنها نیست که نخود در دهانشان نخیسد! برایش میگویم، شاید ببخشد این بداخلاقی هایم را. از پریروز تا الان، یک کلمه حرف نزده. انگار غصه هم مثل سرماخوردگی واگیر دارد...

ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
الهام ,عباس ,شهدای گمنام ,قطعه شهدای ,قطعه شهدای گمنام

بهشت جهنمی_ قسمت چهل و یکم

(الهام)
پریشان است؛ بیشتر از همیشه. چشمان سرخ و صدای خش دارش نشان میدهد حال درونش را. مصطفی هم کم از حسن ندارد، شاید کمی تودار تر باشد اما حالشان شبیه برادر از دست داده هاست. دلیل این حالشان را هم میدانم و هم نمیدانم. بخاطر علی ست شاید؛ اما علی که حالش بهتر است و درصد هوشیاری اش رو به افزایش... پس چرا اینا اینطور شده اند؟
این حالشان به آتشفشان می ماند، به آتش زیر خاکستر. میدانم با کوچکترین تحریکی می شکنند. سیدحسین هم بهم ریخته. مریم میگفت مصطفی گفته تا چهل روز آینده حرفی از عروسی نزنیم! کسی که نمرده و این ها اینطور بدحالند... شاید هم کسی مرده که ما نمیدانیم!
صدای ذوالجناحش از کوچه می آید. جلوی آینه، بی هدف خودم را با روسری مشغول میکنم تا زنگ بزند و بیاید توی اتاقم. زنگ میزند و مثل همیشه، می آید توی اتاقم، اما نمیگوید شما زن ها چرا چسبیده اید به آینه؟ نمیخندد. سربه سرم نمیگذارد و چادرم را برنمیدارد ببرد به حیاط تا سرعتم بیشتر شود. فقط در دهانه در می ایستد و آرام میگوید: " الهام جان زود بپوش بریم."
شور و شوقی که بر صورتم نشسته بود، آنی میریزد. من هم بی حال میشوم. زود می پوشم که برویم. من هم مثل قبل نمیخندم و بیشتر معطل نمیکنم...
تمام مدتی که سوار ذوالجناحیم تا برسیم به بهشت زهرا، هیچ نمیگوید و من هم سکوت میکنم. اینبار نه همپای من، که چند قدم جلوتر میرود. برای اینکه سر صحبت باز شود میگویم: "چرا سیاه پوشیدی عزیزم؟ نکنه تو هم معتقدی رنگ عشقه؟"
سرش پایین است، انگار اصلا به من گوش نمیکرده. لحظه ای به خودش می آید و به لبخند کمرنگی اکتفا میکند. بهم ریختگی اش مرا هم بهم ریخته. سابقه نداشت اینطور شود. حتی اگر غمی هم بود، باهم غم دار میشدیم. اما حالا... نمیدانم!

ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
اینطور ,حالشان

آزادی؛ بزرگترین دروغ قرن!

خانه تکانی فیسبوک آغاز شد / حذف بیش از ۸۰۰ صفحه و حساب کاربری ناقض قوانین

 فیسبوک بیش از ۸۰۰ صفحه و حساب کاربری را که مفاهیم سیاسی دارند و احتمالا روی انتخابات میان دوره ای ایالات متحده تاثیر گذار خواهند بود از پلتفرم خود حذف می کند.

مدتی است فیسبوک که بیش از ۲ میلیارد کاربر در سراسر جهان دارد، از سوی قانونگذاران تحت فشار قرار گرفته تا از یکپارچگی انتخابات محافظت کند.

مؤسس ویکی‌لیکس جولین آسانژ اخیراً در مصاحبه‌ای با راشاتودی، فیس‌بوک را «بزرگ‌ترین ماشین جاسوسی‌ای که تا کنون اختراع شده است» نامید.

شبکه خبری «فکت زون» نیز به نقل از گزارش وزارت امنیت میهن آمریکا بیان می‌دارد که فیس‌بوک تقریباً جایگزین تمامی برنامه‌های جمع‌آوری اطلاعات سیا از زمان راه‌اندازی آن در سال ۲۰۰۴ شده است.
http://yon.ir/XUfvr



 

این گزارشات و خبرها حاکی از آن است که صهیونیسم جهانی سعی دارد تمامی حرکات و اعمال ما در محیط مجازی یعنی اینترنت و یا حتی محیط واقعی، تحت کنترل و رصد داشته باشد...!

بر همگان واضح و مبرهن است که هیچ حکومت مستقلی در هیچ کجای جهان اجازه نمی دهد گروه یا اشخاصی سیستم امنیتی آن کشور را به مخاطره اندازند مگر انکه آن افراد خواسته های حکومت را به خوبی تأمین کنند.

و اما در مورد کشوری چون آمریکا که نظام اقتصادی آن بر پایه سرمایه گذاران یهودی-صهیونیست بنا شده و میچرخد، 

ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
حساب کاربری

بهشت جهنمی_ قسمت چهل و ششم

(مصطفی)
سرش را گرفته بین دستهایش و گوشه ای از راهرو کز کرده. دلم برایش می سوزد. به چه زبانی بگویم تقصیر او نبوده؟ می نشینم کنارش. دل ندارد نگاهم کند، حق هم دارد. دست میزنم سر شانه اش: "باور کن هیچکس تو رو مقصر نمیدونه! بجای اینکارا، براش دعا کن."
چشمانش سرخ است. فقط نگاهم میکند، زیرچشمی. میدانم پشیمان است. شاید کمی عجیب باشد ولی واقعا دوستش دارم؛ نه تنها متنفر یا بی تفاوت نیستم، دوستش دارم. شاید بخاطر پاکی اش باشد، یا بخاطر پشیمانی اش. میخواهم تنهایش بگذارم که میگوید: "آقاسید...!"
برمیگردم: "جانم؟"
- چکار کنم که خدا منو ببخشه؟ چکار کنم که کسی نگفت دارن سم به خوردم میدن؟ یه طوری جو میدادن، یه طوری پست میذاشتن که انگار نظام داره ساقط میشه و اگه باهاشون همراه نشیم عقب می مونیم (این روش در فنون اقناع فن ارابه یا واگن نام دارد)... می گفتن آریامهرشون داره برمیگرده، میگفتن آخوندا نمیذارن ما آگاه بشیم، آزاد بشیم، رفاه داشته باشیم... دائم توی گوشمون میخوندن باید قیام کنیم... توی کانالاشون یاد میدادن چطور بسیجیا و پاسدارا رو محاصره کنیم و میگفتن هرکدوم شونو که کشتین عکس و فیلمشو بفرستیم براشون... یاد میدادن چطور جلوی گاردیا وایسیم... یه طوری القا میکردن که مامور نجات ایران ماییم و باید یه کاری بکنیم... دائم فیلم و عکس درباره فساد توی نظام و آخوندا... منم خیلیاشو باز نمیکردم، زیرشو میخوندم و بیشتر حس میکردم باید یه کاری بکنم... حس باحالی بود... انقدر مغزمو پر میکردن که نمیفهمیدم دارم چه غلطی میکنم... وقتی علی جلوی چشمم افتاد زمین، تازه فهمیدم بسیجیا اون چیزی نیستن که بهمون نشون دادن...

ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
طوری

بهشت جهنمی_ قسمت چهل و هفتم

(حسن)
شانه هایش می لرزد. صدایش را سخت می شنوم. حتما حضورم را متوجه نشده که باز هم درد و دل میکند:
- اولین بارم که نیس رفیقم جلوی چشمم شهید بشه... اولین بارم نیست با دست خودم جنازه رفیقمو بردارم بذارم توی ماشین... اولین بارم نیست... میدونی دلم از کجا خونه؟ از اینکه توی سوریه کسی حریفت نشد، توی ترکیه و افغانستان یه تار مو ازت کم نشد... تا خود قلب تکفیریا میرفتی و هیچیت نمیشد... ولی تو همین تهران، وسط تهران، اونطوری اربا اربات کردنت... دلم از این می سوزه... از این می سوزه که خونت باید توی جوب کنار خیابون بریزه... باید جنازتو از توی جوب دربیارم و بجای اینکه روی دست مردم تشییع بشی و همه جا برات پوستر و بنر بزنن و عکست بره توی همه سایتا و کانالا، یه جایی که منم نمیدونم کجاست دفنت کنن و آب توی دل مردمی که جلوی خونشون شهید شدی تکون نخوره. اصلا احدی نفهمید شهید شدی... میدونم که الان اون دنیا داری چه عشق و حالی میکنی... ولی عباس جان یه فکری به حال دل مام بکن!
صدایش هر بار در گلو می شکند. دوست ندارم گریه سیدحسین را ببینم. نشسته کنار مزار شهید گمنام و با عباس حرف میزند. مصطفی هم کمی آن سوتر نشسته و به روبرویش خیره است. بیصدا اشک هایش مثل باران میریزه.

ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
شهید ,بارم ,اولین ,اولین بارم ,بارم نیست

بهشت جهنمی_ قسمت چهل و سوم

(حسن)
- وقتی طوفان شن میاد، اولین کاری که میکنید اینه که با یه پارچه ای چیزی جلوی دهن و بینی تون رو بگیرید. درسته که میخواید نفس بکشید و به اکسیژن نیاز دارین، ولی غیر اکسیژن یه عالمه گرد و غبار اضافه هم توی هوا هست که براتون مضره! پس باید هوایی که نفس میکشید رو فیلتر کنید و فقط نیازتونو ازش بگیرید. الانم شرایط همینطوره! فضای مجازی پره از اطلاعات، ولی شما به همش نیاز ندارید. اما چون فیلتری برای جداکردن خوب و بد و درست و غلط ندارید، همه اطلاعات یه جا وارد مغزتون میشه!
نیما پارازیت می اندازد: "خب اینکه خوبه! پرفسور میشیم هممون!"
مرتضی میزند پس کله احمد: "الان تو خیلی پرفسور شدی؟"
سیدحسین به لبخند کمرنگی اکتفا میکند. اصلا انگار بعد از عباس، خنده های سیدحسین هم پژمرده. انگار عباس خنده را هم با خودش برد... نمیدانم! شاید اگر علی حالش بهتر شود، سیدحسین باز هم ما را به خنده های نمکینش مهمان کند. صدا صاف میکند و ادامه میدهد: "دیگه اونجا تفکیک خوب و بد خیلی سخته! مغز شما که وقت نداره بشینه از بین یه کوه اطلاعات، درست و غلط رو جدا کنه! همشو باهم میده پایین! چون نظارت درستی روی تلگرام و اینستاگرام نیست و فضاش دست ما نیست، دشمن خیلی راحت یه عالمه اطلاعات مضر رو میریزه اونجا؛ حالا دوتا پست مذهبی و انقلابی ام به جایی برنمیخوره. بعدم همشو خالی میکنه توی مغز شما، این یکی از انبوه دلایلیه که معتقدیم تلگرام و اینستا باید فیلتر شه. این که بالاخره مسئولین لطف کردن و تلگرامو زدن فیلتر کردن، شاید به ظاهر اون اوایل یه ذره مردمو اذیت کنه، چون با محیط کاربری تلگرام مانوسن، ولی درعوض میتونه تا حد زیادی آرامش اذهان عمومی رو بیشتر کنه. چون دیگه همش از اینور اونور خبرای راست و دروغ نمیشنون. اگه دقت کنید، بعد از فیلترینگ اغتشاشات هم خوابید. چون دقیقا اون فریب خورده هایی که آشوب میکردن، از تلگرام خط میگرفتن و تحریک می شدن."

ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
تلگرام ,خنده ,سیدحسین ,خیلی

اعمال نفوذ در انتخابات ایران

توافقات مفصلی برای استفاده از توانمندی های کمپانی قلعه دیجیتال، در راستای اعمال نفوذ که در انتخابات ریاست جمهوری می ماه ایران صورت گرفت. 
( انتخابات اردیبهشت ماه سال ۹۶)

فرمانده سابق واحد ویژه (sayeret matkal) سایرت متکل و عضو سابق نست، کل ( knesset, col)؛ اقای دورون اویتال (doron avital) گفت: جلسات متعددی با مایکل میری لاشویلی داشتم (مقام ارشد کنگره یهودیان سنت پیترزبورگ و سرمایه دار قلعه دیجیتال). که در آن به توافقات کلی در باره استفاده از توانمندی های شرکت (قلعه دیجیتال) در اعمال نفوذ در انتخابات می ماه ایران رسیدند..
 


اویتال هیچ صحبتی در باره نحوه اجرای این توافق نگفته است. اما با توجه به تجربیات و سوابق ایشان در سایرت متکل که خصوصیت ویژه این واحد، نفوذ در خاک دشمن و دسترسی به اطلاعات حساس است؛ و همچنین با توجه به فعال بودن تعداد زیادی از کاربران ایرانی در شبکه های اجتماعی، پیش بینی میشود توافقات به موفقیت بزرگی منتهی شود و مثالی عالی شود برای شکل دادن انتخابات با استفاده از فضای مجازی، که مجله تایمز اسراییل نیز این اتفاقات را گزارش را داده بود...


منبع این نوشته : منبع
انتخابات ,نفوذ ,اعمال ,قلعه ,استفاده ,توافقات ,اعمال نفوذ ,قلعه دیجیتال ,سایرت متکل

بهشت جهنمی_ قسمت چهل و چهارم

(مریم)
- این خودش یه تناقضه! علی محمد باب اول ادعای مهدویت میکنه، بعد ادعای خدایی! مسخره نیست؟ یکی از دلایل این ادعا هم خط خوش بوده! تازه جالبه که بعد نُه سال، پیرو و مرید هم پیدا میکنه!
ناگاه از دهانم می پرد که: "اینا دیگه کی بودن!"
فاطمه نیم نگاه و لبخندی تحویلم میدهد. مکث چندثانیه ای اش، به یکی از بچه ها فرصت سوال پرسیدن میدهد: "کسی کاری به کارش نداشت که این راحت بیاد حرف مفت بزنه؟"
لبخند پیروزمندانه ای میزند: "چرا! خدا امیرکبیر رو رحمت کنه، دستور داد باب رو اعدام کنن. اما این باعث نشد فتنه ها کامل بخوابه! میرزا حسینعلی نوری که از پیروانش بوده، بعد اعدام باب ادعای «من یظهر اللهی» میکنه و میگه باب مبشر ظهور من بوده و مهدی موعود منم و اسم خودشو میذاره بهاءالله. از اونجا به بعد به پیروانش میگن بهایی. بعدم پسرش عبدالبهاء جانشینش میشه و بعدم شوقی افندی نوه دختری عبدالبهاء. البته الان اداره امور بهایی ها به عهده نُه نفره در بیت العدله که بهاییا معتقدن این عده ملهم به الهامات غیبیه هستن و معصومن و هر دستوری که ازشون صادر بشه از طرف خداست و باید اطاعت کرد! حالا این بیت العدل کجاست؟ کسی میدونه؟"
نگاهی به بچه ها می اندازد و چندلحظه بعد میگوید: "بذارید کاملتر بپرسم... میدونید قبله بهایی ها کجاست؟"
بازهم با چشمانش میان دخترها دنبال پاسخ میگردد. الهام با سینی شربت سرمیرسد و خطاب به فاطمه میگوید: "خانم اجازه ما بگیم؟"
فاطمه میخندد: "بگو ببینم!"

ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
بهایی ,فاطمه ,ادعای

بهشت جهنمی_ قسمت چهل و هشتم

(حسن)
به مصطفی که متعجب نگاهش میکند میگوید: "بدو... پاسداران هنوز شلوغه نیرو میخوان..."
- مگه هنوز جمعشون نکردن؟
- نه... داره بدترم میشه... اونجا مثل انقلاب نیست دقیقا منطقه مسکونیه. دارن میریزن توی خونه های مردم...
مصطفی میرود که ذوالجناحش را آماده کند. این ذوالجناح هم شده مثل ذوالجناح تابلوی عصر عاشورا! یا رنگش ریخته، یا تو رفته. چراغش هم شکسته.
مثل بچه ها به سیدحسین میگویم: "میشه منم بیام؟"
طوری نگاه میکند که دلم میریزد و جوابم را میگیرم: "نه! تو برو پیش علی، یه سر بهش بزن."
- چرا من نیام؟
جواب نمیدهد و میرود. با حسرت خیره ام به سیدحسین و مصطفی که دور میشوند. تا بیمارستان، با بغضی نفس گیر دست به گریبانم. دلواپس علی ها و عباس هایی هستم که در پاسداران، درگیرند با دراویش. صدای کف و سوت و شعار انقدر در ذهنم می پیچد که گوشهایم سوت بکشد.

ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
مصطفی